پراکنده

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان / غلام همت سروم که این قدم دارد

امروز دلم گرفته است و حسابی ویر شعرم می‏آید:
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان / غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست / نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار / که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان / کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل / به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری / که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست / که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

اشتباه نگارشی گزارش بی.بی.سی فارسی

در این خبر سایت بی‏بی‏سی فارسی، واژه «ورود» جا افتاده است. در سوتیتر خبر می‏خوانیم:

باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا گفته است بزودی ممنوعیت 22 ساله افراد حامل ویروس ایدز به این کشور لغو خواهد شد.

در حالی که سوتیتر باید این گونه باشد:

باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا گفته است بزودی ممنوعیت 22 ساله ورود افراد حامل ویروس ایدز به این کشور لغو خواهد شد.

البته در این حجم از محتوای تولیدی، وجود اشکالات نگارشی این طوری کاملا طبیعی است. خواستم اشتباه انجام شده را گزارش بدهم، ولی لینکش را در بی بی سی فارسی پیدا نکردم. در حالی که در BBC انگلیسی، لینک گزارش اشتباه زیر همه نوشته‏ها هست.

8/8/88

امروز 8/8/88 بود. در سالهایی که در دبیرستان فرزانگان درس می‏خواندم (سال 1378-1381) با هم‏کلاسی‏ها قرار گذاشتیم تا همه در تاریخ 8/8/88 دوباره در دبیرستان فرزانگان جمع شویم تا ببینیم آینده هر کسی چه شده است و امروز بعد از سالهای دراز این روز رسید ...

روز حافظ

20 مهر را روز حافظ نام نهاده‏اند. من در نوجوانی (سالهای اول و دوم دبیرستان) حافظ را با دیوان کوچکی که در خانه داشتیم شناختم. این قدر زیاد در بحر شعرهای حافظ رفته بودم که پدرم حس کرد این همه غرق شدن در دیوان حافظ خوب نیست و دیوان دوست داشتنی من را پنهان کرد.

به مناسبت امروز یکی از شعرهای حافظ که یکی از بیتهای آن را بیشتر دوست دارم، می‏نویسم:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند | گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت | با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید | قرعه کار به نام من دیوانه زدند
««جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه | چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»»
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد | صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد | آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
شمع کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب | تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

از این بیت از اشعار حافظ می‏توان یک نوع نگاه پلورالیستی برداشت کرد. «جنگ هفتاد و دو ملت» که در این جا حافظ از آن نام برده است به حدیثی از پیامبر بر می‏گردد: «الا ان من قبلكم من اهل الكتاب افترقوا اثنتين و سبعين ملة و ان هذه الملة ستفترق على ثلاث و سبعين. اثنتان و سبعون فى النار و واحدة فى الجنة» - «همانا اهل كتاب پيش از شما به هفتاد و دو فرقه گراييدند و اين امت به زودى هفتاد و سه فرقه خواهد شد. از ميان آنان هفتاد و دو فرقه در آتش‏اند و يكى در بهشت».

شاید حافظ در این شعر بر این باور باشد که حقیقتی وجود دارد و آن هفتاد و دو ملت، آن حقیقیت را ندیده‏اند؛ یا شاید هم اگر بخواهیم از یک دیدگاه معرفت‏شناسانه یا اپیستُمُلوجیک به این شعر نگاه کنیم، منظور حافظ این است که برداشت هر یک از این هفتاد و دو ملت از یک امر، یک برداشت مختص به خود آنها است و اصولا حقیقت چیزی است که در وَرای برداشتهای ما از مسائل گوناگون وجود ندارد.

آغاز ماه مهر، سر آغازِ نو

امروز، نخستین روز ماه مهر است و مدرسه‏ها آغاز شده است. آن زمان که بچه مدرسه‏ای بودم، مهر که می‏شد همه چیز بوی درس و هیجان مدرسه می‏گرفت، حالا هم که مدتها از دوران مدرسه‏ام گذشته است، هم همین طور است.
هنوز هم ماه مهر برایم ماه ویژه‏ای است که بوی درس و مدرسه و هیجان خاص آن را می‏دهد. من البته در دوران دبستان دانش‏آموز زرنگی بودم. از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان را هم در مدرسه تیزهوشان درس خواندم؛ به همین خاطر اگر در آن دوران شیطنتی می‏کردیم هم، شیطنتمان نوع خاصی بود.

آن زمانها دانش‏‏آموز یا دانشجو بودم و حالا خودم معلم یا دبیر هستم ولی انگار هنوز ماه مهر همان بوهای قدیم را می‏دهد. فرقی هم نمی‏کند که دانش‏آموز یا دانشجو باشی یا معلم و دبیر. یک جورهایی سال برای کسانی مانند من با ماه مهر آغاز می‏شود. به همین خاطر امیدوارم این سال، برای همه دانش‏آموزان سال خوبی باشد....

چند وقتی اینجا کمی خلوت شده بود، ماه مهر زمان مناسبی است که بیشتر به سر و رویش برسم.

سر و کله من چند روزی کمتر در این جا پیدا خواهد شد

مدتی است که مشغولیتهای شخصی و کاری خیلی زیادی دارم و فرصت نوشتن در این وبلاگ شخصی نیست. از مشغولیتهای شخصی بگذریم. از لحاظ کاری با یک تیم 5 نفره در حال درست کردن یک بازی دو بعدی هستم. فعلا چیز زیادی درباره بازی نمی‏شود گفت، فقط این که تولید این بازی از اسفند آغاز شده است و زمان انتشار آن احتمالا اواخر تیر است و برای کودکان 5 تا 12 سال برنامه‏ریزی شده است.

این پروژه برای من یک تجربه مدیریتی فوق‏العاده است. تیمی هم که بر روی این بازی کار می‏کند، تیم بسیار آماده، فعال، پر انرژی و علاقه‏مندی است. یکی دو تا از دانش‏آموزان خودم هم در این تیم هستند. به زودی یک پایگاه هم برای این بازی درست خواهم کرد.

البیک، فاکتورهای خود را درست کرد!

چند وقت پیش نوشته بودم که رستوران البیک در فاکتورهای خود نام یک رستوران آمریکایی را می‏زند و ظاهرا دستگاههای خرید از این رستوران در ایالت مریلند آمریکا خریداری شده و البیکی‏ها حال و حوصله تغییر نام را نداشته‏اند. شرح کامل ماجرا در آن نوشته بخوانید.

ولی هفته پیش که دوباره گذرم به البیک افتاده بود، دیدم که البیک عنوان را در فاکتورهای خودش اصلاح کرده و اسم و آدرس شعبه خودش را در قم نوشته است. توی این مدت افراد زیادی با جستجوی واژه «البیک» به وبلاگ من آمده بودند و این احتمال هست که مسئولین البیک هم با جستجوی اسم رستوران خودشون این نوشته را دیده‏اند و یادشان آمده است که این موضوع اهمیت دارد و مردم متوجه آن می‏شوند و عنوان و اسم را تغییر دادند. (-;

کی گفته است گریه کردن بهانه می‏خواهد؟


نخستین بار عکس را در وبلاگ کمانگیر دیدم. ننوشته بود از کجا برداشته ولی گشتم و پیدا کردم. حرفهای کمانگیر درست ولی آفرین به همت و روحیه محشر این دختر. من او را دوست دارم و دوست دارم او را بغل کنم و ببوسم. شاید باورتان نشود ولی اگر راستش را هم بخواهم بگویم به او و روحیه و استعداد و عرضه او هم حسودی‏ام می‏شود و شاید کمی هم دلم بخواهد جای او باشم.

واقعا برخی از دانش‎آموزان من که همه چیز دارند و درس نمی‏خوانند، باید کمی به فکر فرو روند...

ذاتی بودن یا ذاتی نبودن برنامه‏نویسی: رابطه استعداد با برنامه‏نویس شدن

به باور من استعداد نقش خیلی مهمی در برنامه‏نویس شدن دارد. برخی از آدمها هر چقدر تلاش بکنند نمی‏توانند درک کنند یک حلقه For ساده چگونه کار می‏کند؛ در حالی که همین آدمها ممکن استعداد خیلی خوبی در طراحی، نقاشی و یا نوشتن داشته باشند. اما برخی دیگر ممکن است به همه مسائل تحلیلی نگاه کنند و بتوانند خیلی سریع یک شبکه منطقی از هر مسئله‏ای در برابر خویش ترسیم کنند. این دسته از آدمها ذاتا یک ذهن تحلیلی و مستعد برای برنامه‏نویس دارند.

می‏خواهم بگویم که استعداد، نقش خیلی مهمی در برنامه‏نویس شدن دارد. اگر چه این سخن معنایش این نیست که کسانی که استعداد یا ذهن تحلیلی و منطقی ندارند، نمی‏توانند برنامه‏نویس بشوند. شاید آنها هم با تلاش بیشتر یا با انگیزه قوی‏ای که بتوانند در خود ایجاد کنند، بتوانند یک برنامه‏نویس خوب شوند.

خلاصه این که من فکر می‏کنم هر کسی که برنامه‏نویس خوبی است، استعداد خیلی خوبی در برنامه‏نویس شدن دارد؛ ولی بر عکسش درست نیست که هر کسی که استعداد خوبی در برنامه‏نویسی ندارد نمی‏تواند برنامه‏نویس شود.

داستان این عکسی که بالا گذاشته‏ام خیلی جالب است. خانم معلم از دانش‏آموزش می‏خواهد که 500 بار جمله «من دیگر هواپیمای کاغذی در کلاس پرت نخواهم کرد» را روی تخته بنویسد و دانش‏آموز این را تحویل معلم‏اش می‏دهد. راستش را بخواهید من اگر در جایگاه این خانم معلم بودم، همین طور اخم می‏کردم (البته یک اخمی که کمی شیطینت هم تویش باشد. دانش‏آموازنم می‏دانند چه می‏گویم (: ) ولی در عین حال ته دلم کلی ذوق می‏کردم و به شیطنت این دانش‏آموز با استعداد آفرین می‏گفتم.

نخستین ودکست وب فارسی

در وب فارسی تا به حال پادکست‏های خیلی زیادی منتشر شده بود. ولی تا به حال ودکست (Vodcast) یا Video podcast نداشتیم که امروز در یک پزشک دیدم. تا به حال دو قسمت آماده شده است:

  • قسمت اول کمی درباره ودکست و بیشتر درباره چند فیلم
  • قسمت دوم درباره فن‏آوری اطلاعات. این ودکست برای مجله پریانا درست شده است.

صحنه‏ای از ودکست دوم یک پزشک درباره فن‏آوری اطلاعاتصحنه‏ای از ودکست دوم یک پزشک درباره فن‏آوری اطلاعات

غیر از یک‏پزشک، سایت پژواک هم یک ودکست با موضوع جایزه گرمی آماده کرده است.

از دید اجتماعی، این مسئله خیلی جالب است که چه طور وبلاگها می‏توانند، جا پای خبرگزاری‏ها، روزنامه‎‏ها رادیوها و تلویزیون‏ها بگذارند و کم کم با این غولهای رسانه‏ای رقابت کنند. شاید این مسئله پس از این که ضریب نفوذ ایرنتنت در ایران افزایش پیدا کند، بیشتر چشم‏گیر باشد. ولی خیلی جالب است که یک وبلاگ‏نویس می‏تواند همانند یک روزنامه در مطالب مختلف مثل اخبار سیاسی روز، اخبار فن‏آوری، مطالب سرگرم‏کننده برای مخاطبان عام روزنامه، پاورقی‏های کوتاه در زمینه‏های مختلف علمی، فرهنگی، هنری نوشته تولید کند و همانند رادیوها به تولید برنامه‏های رادیویی بپردازد و حتی دقیقا همانند یک تلویزیون برنامه تلویزیونی تولید کند.

اگر چه طبیعی است که کیفیت این برنامه‏ها به دلیل امکانات محدود در ساخت با کیفیت برنامه‏‎های تلویزیونی برابر نیست. طبیعی است که Talk Show آدمی مانند Oprah Winfrey یا آدمی مانند Jon Stewart یا سریال‏های شبانه 90 قسمتی تلویزیون خودمان، خیلی چشم‏گیرتر و پر مخاطب‏تر است ولی در این دنیا شلوغ و پلوغ رسانه‏ای، هر وبلاگ می‏تواند مخاطبان خاص خودش را پیدا کند و در حد و اندازه خودش به رقابت با این رسانه‏های بزرگ بپردازد.
شاید به چشم نیاید، ولی وبلاگها از زمان پیدایش خودشان در ایران تغییرات زیادی را در لایه زیرین جامعه جوان ایران داده‏اند و در آینده هم به این تغییرات خود ادامه خواهند داد. به باور من باید به این تغییرات بها داد و این ابزار خوب را برای گسترش رسانه‏ها و گسترش فضای اطلاعاتی به کار برد.


با دیدن این ودکست یک پزشک خیلی علاقه‏مند شدم که من هم سراغ رسانه‏های دیگر برم. اگر چه من خیلی با پادکست و ودکست راحت نیستم. ولی Slideshow ابزار خیلی خوبی است که در انتقال مطالب خیلی خوب کمک می‏کند. سایت Slideshare امکان قرار دادن Presentationهای مختلف را به شما می‏دهد و من هم پیش از این یک بار ازش استفاده کردم. برم ببینم کی بشه یک نوشته این طوری تولید کنم ...

پی‏نوشت: از اینجا خواندم که Embedr فهرستی از تمامی ودکست‏ها را در خودش نگهداری می‏کند و فهرست ودکستهای فارسی را هم می‏شود، اینجا دید.

Syndicate content