نقد فیلم

هنر برگرداندن مردم به زندگی

مدتها بود که فیلم ندیده بودم. چندان هم تماشاگر حرفه‏ای نیستم. اما این روزها فرصتی شد و فیلم Reign Over Me (بر من چیره شو) را دیدم. فیلم، داستان چارلی، مردی است که همسر و سه دخترش را در یک حادثه هواپیمایی در New York از دست داده است. اگر چه این حادثه هواپیمایی در واقع، رخدادهای 11 سپتامبر هستند؛ ولی به هیچ وجه خود یازده سپتامبر یا جنبه سیاسی آن در فیلم جایگاهی ندارد. چارلی، پس از این ماجرا به یک آدم منزوی تبدیل می‏شود که هیچ دوستی هم ندارد. در این بین، سر و کله یکی از دوستان قدیمی چارلی به نام جانسن پیدا می‏شود. جانسن یک دندانپزشک و یک مرد متاهل و پایبند به خانواده است. جانسن تصمیم می‏گیرد که به چارلی در بازگرداندنش به زندگی کمک کند. اگر چه چارلی تمایلی به این کمک ندارد. به هر روی دوستی جانسن و چارلی سبب می‏شود که کودک درون جانسن بیدار بشود و جانسن هم بدش نیاد که زندگی یلخی و باری به هر جهت چارلی را در پی بگیرد و همین مساله سبب می‏شود که جانسن با همسرش بگو و مگوهایی داشته باشد. اما با این حال جانسن تلاش زیادی می‏کند تا به چارلی کمک کند. در این بین جانسن از خانم روانپزشکی که دفتر او هم در ساختمان جانسن هست، کمک می‏خواهد.

خوب فکر کنم که سر نخ داستان دستتان آمده است. بقیه‏اش را تعریف نمی‏کنم که داستانِ فیلم لو نرود. یکی از مسائل جالبی که در این فیلم هست، سوء تفاهم‏های زیادی است که جانسن دارد. از یک طرف، یکی از مشتری‏های او، در ابتدای فیلم قصد سوء استفاده از او را دارد، از طرف دیگر همین خانم هم در ابتدای فیلم، فکر می‏کند که بیرون آمدن جانسن و خودش از ساختمان اتفاقی نیست.

چیزی که در فیلم به نظر من خیلی قابل ستایش و در عین حال دست نیافتنی است، تلاش بسیار زیاد جانسن برای برگرداندن دوست قدیمی‏اش به زندگی است. شاید در این دنیای شلوغ که هر کسی سر در مشکلات و دردسرهای خودش کرده است، این طوری رسیدگی کردن به یک دوست قدیمی، از آن دروغهایی باشد که دوست داریم بشنویم و ببینیم. ولی راست یا دروغ، دیدنِ بازگشت یک مرد به زندگی پس از یک آسیب روحی و روانی، تجربه‏ای است که در این فیلم خواهید داشت. راستش این است که تنهایی و نداشتن کسی که یار و غارت باشد، از لحاظ روحی و روانی مخرب است. همه، کسی را می‏خواهند که به فکرش باشند و او به فکرشان باشد. چارلی به کمک نیاز داشت تا از این دوره تنهایی خودخواسته بیرون بیاید و جانسن این فرصت را به او داد. جالب این جاست که خود جانسن هم در این ماجرا قدر زن و زندگی‏اش را بیشتر فهمید.

Syndicate content